تبليغاتX
باران

بهار در راه است!

 

 و من هنوز قلبم را نشُسته ام !

 

و پای این سیاهی ها را از خانه ام جدا نکرده ام!

 

بهار در راه است ،

این را از عطسه هایِ باغچه می فهمم!

 

و از صدای پچ   پچِ ابرها!

 

و از نقطه چین سیاه و سفید جاده ها ...

 

و تمام پندارم غرق این سوال است :

 

راستی مرا چگونه می خواستی؟!

 

کاش می دانستی ،

 

 به دنبال تو از بهاران پیش اُفتاده ام !

 

 راه را گم کرده ام ،

 

بهار را گم کرده ام،

 

خودم را گم کرده ام ،

 

تمام جاده را گم کرده ام ...!

 

بهار در راه است ،

 

و من به بهار دیگری فکر می کنم !

 

به بهاری که شیرینی اش، از این  رنجهایِ

 

روزهایِ آخر اسفند بیشتر باشد!

 

به بهاری که سوگواری هایم ،

 

در شکوه قدم های تو به آخر برسد.

 

و فصل شیرین سُرایش غزل های من باشد.

 

بهار در راه است ،

 

و من هنوز ناجوابِ آخرین سوالم ،

 

که مرا چگونه می خواستی؟

 

بهار می آید و من به گلهای سرخ سیمای تو می اندیشم!

 

که امسال بی آن دو ،یک سال پیرتر می شوم!

 

و دلم برای باران می سوزد ،

 

که امسال با اشک های من شور می شود !!

 

و من سال دیگری ،از فصل آشنایی دورتر می روم!

 

بهار در راه است،

 

و چه اندوهگین بهاری است،

 

وقتی باور من ،

 

بهار را در میان کوچه های سردِ زمستان جا می گذارد ،

 

و خالی تر از حباب، بر بهار تازه تحمیل می شود!

 

و نمی داند آخر ، راستی،

 

مرا چگونه می خواستی؟ !

 

+ خیس شده پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 17:31 باران |


به گفت و گوی شبانه ام با تو می اندیشم

 

وقتی در کوچه پس کوچه های

 

تنهائی و رخوت

 

 می بینم که خزیده ای

 

 به انتهای حقارتِ شب بوهای مست

 

که بی تفاوت  میرویند

 

به آغوش شب سیاه

 

و

 

جامه ها می درند با غرور

 

بی حضور مهتاب و کودکی آب

 

 

به گفت و گوی شبانه ام با تو می اندیشم

 

با تو که در شب نشینی بی عاطفه گی های احساس

 

چشمان خیال مرا بستی

 

بی آنکه بدانی

 

نه به آغوش مرگ لغزیده ام

 

و نه به بازی رویاهایم

 

 به خواب رفته ام در سکوت

 

به گفتگوی شبانه ام با تو می اندیشم

 

اگرچه خاموش مانده ست نگاهم

 

رو به تمامی پنجره هایی

 

که فقط

 

یک آرزو را هجا میکنند و

 

پریشانی دل را

 

بی گفتگو .....

 

به گفتگوی شبانه ام با تو می اندیشم

 

و در شگفتم با دریغ و درد

 

که خواب تو را چگونه بیآشوبم

 

وقتی نگاهت خیره به آنسویِ

 

پیدایی خاک

 

مانده ست مات و

 

مبهوت و بی سرنوشت

 

 

+ خیس شده جمعه دهم اسفند 1386ساعت 11:30 باران |


ماسه هاي نرم ساحل

 

 

بستر موج هاي كف آلود است!

 

 

ماهمينيم

 

 

آهنگ ناستوده دريا

 

 

وهميشگي ساحل....

 

 

گاهي به آفتاب نزديكيم

 

 

وسايه هارا

 

 

آوازمي دهيم

 

 

از نسل ارتعاش

 

 

 

+ خیس شده سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 16:21 باران |


باران صدایم می زند از پشت این دیوار غم

 

از پشت این دلمردگی با قطره هایش دم به دم

 

باران صدایم می زند با شور و با سر زندگی

 

با خود به دورم می برد از سر زمین تشنگی

 

باران صدای عشق تو عشقی که تنهایم گذاشت

 

عشقی که بیم مردنم با رفتنش هرگز نداشت

 

باران صدای گریه ام در خلوت شب های دور

 

آواز تلخ قلب من در کوچه های سوت و کور

 

باران صدایم می زند از خاطرات گم شده

 

آمد سراغ خستگی ............

 

باران نویدم می دهد عشقت فراموشم شود

 

اخر تمام عشق من همراه باران می رود

 

 

+ خیس شده جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 18:49 باران |


حالا

 

 

از تمامی قصه، تنها

 

 

قاب عکسی مانده است

 

 

که شباهتی عجیب به دختری از تبار ترانه دارد

 

 

حالا باران که می آید

 

 

جای پایش روی خاک

 

 

هنوز بوی عشق و عود و عسل می دهد

 

 

باید این دل ساده بداند

 

 

بانوی برفی بیداری ها

 

 

دیگر به خانه خواب و خاطره باز نخواهد گشت

 

 

 

+ خیس شده دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 20:48 باران |


 

 

 

از پشت پنجره ي مه گرفته ي چشمانم

 

 

مي نگرم به ابر ها.....

 

 

به آسمان.....

 

 

گل هاي شبنم زده اي روي تاقچه دلم

 

 

چو گردنبندي به صف شده اند

 

 

سر در گريبان

 

 

دست در آغوش هم

 

 

((پشت پلكم مي پرد))

 

 

و قطره اي به مهماني ام مي آيد

 

 

بلوري از چشم آسمان فرو مي چكد

 

 

آه كه ابر ها چه قدر حسودند

 

 

 

+ خیس شده پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 21:21 باران |




امروز باران تند باريد


درس كلاس اولم بود

دلگيرم از روزي كه مادر


مشق شبم را اينچنين گفت :

بنويس كه - مهمان مي آيد

يك شب كه باران تند باريد


آن مرد در باران مي آيد

اين قصه هر روز و شب


در گوش قلبم پرطنين شد

آنقدر كه از او نوشتم


اين مشق با قلبم عجين شد !!

هر شب كه اب
ر آسمان دلگير مي شد


درس كلاس اولم يادم مي آمد

با اضطرابي پشت شيشه مي نشستم


او دير كرد ؟ آمد ؟ نيامد ؟


يك شب كه گرگ و ميش بود اين سبز و آبي


از پشت پرچين گام هايي جلوه گر شد ......


برخيز كه مهمان ميآيد !!!!!!!


دلگيرم از مشق تو مادر


گفتي به جاي دل وجودش


دريايي از الماس دارد


گفتي كه دستش مهربان است


اما نگفتي


در دستهاي مهربانش داس دارد


گفتي برويم در بهار دستهايش


اما تبر بر دوش ، مادر ، باغبان نيست !!


گفتي كه در چشمان سبزش پربگيرم


هر آبي سبزي كه آخر آسمان نيست !


اين سرخي مبهوت گريه


بر زير چشمانم دليلي است


سهم من از دستان يك عشق


بر گونه هايم


جاي سيلي است !!


بر خانه بن بست كوچه


بوي خوش مهمان نيامد


پوسيدم اينجا زير باران


آن مردِ در باران نيامد
 

 

 

+ خیس شده شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 17:55 باران |


تمام رازهای وجودیم را  به افق دوردست تنهایی سوق دادم

 

ودراندیشه ی یک باران      به   انتهای   شب٬   پناه   بردم

 

ایمانی به فردا نیست، ایمانی به تولد یک انتظار نیست.

 

ایمانی به رهایی از تابش بی صبرانه خورشید نیست 

 

پس ..... انتهای روز اینجاست 

 

 آنجا که درخت ها در انزوای یک خلوت ٬ می میرند

 

 وآبهای راکد ٬ به مردابی می مانند

 

 در خلوت یک شب  که خورشید در آن مرده بود  

 

پس انتهای روز اینجاست  ایمانی به فردا نیست

 

 آنگاه که درختها٬ ایستاده می میرند   ....

 

 

دلم تنگه برات.....

+ خیس شده پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 17:29 باران |


 

در اخرين لحظه ديدار به چشمانت نگاه كردم و

 

گفتم بدان آسمان قلبم با تو يا بي تو بهاريست


همان لبخندي كه توان را از من مي ربود بر لبانت زينت بست. 

 

و به ارامي از من  فاصله گرفتي بي هيچ كلامي. 

 

من خاموش به تو نگاه می كردم و در دل با خود مي گفتم :

 

 اي كاش اين قامت رعنا لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه 

 

اسمان بهاري يعني ابر ، باران  ،  رعد وبرق و طوفان ناگهاني 

 

و اين جمله ،جمله اي بود بدتر از هر خواهش 

 

براي ماندن و تمنايي بود براي با او بودن.

 

  

 

 بی تو چه کنم...

+ خیس شده سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 15:43 باران |


با نام تو آغاز می کنم ای خداوند عشق!

 


تویی که زیبا ترین معاشقه را از عاشق خویش ، در "گودال قتلگاه "به تماشا ایستادی!

 


و با یاد "رقیه" (س) :

 



آرزوی
بابا

 

 



می چکد از نگاه ها ، پنهان

 

 
اشک ها ، یادگار دریا یند

 


آسمان هم به گریه می آید:

 

 


وقتی از چشم
کودکی ،آیند !

 

 


کودکی ، مانده در دل غربت

 

 
خفته ، اما ، درون
ویرانه


آنکه ،روزی، نگاه زیبای

 

 
شد
حدیث هزار پروانه !

 

 
جرم او را کسی نمی دانست :

 


جرم پروانه را ، نمی دانند

 


آنچه مردم شنیده ، می گویند

 


رسم
جانانه را ، نمی دانند

 

 

 
چشم ها ،را گشوده می نالید

 


در فضای
غریب ویرانه

 


مثل شمعی ،که اشک می ریزد
 

 


در سکوت
حزین یک خانه

 
ناله هایش اگر چه می گفتند:

 

 
غربت خانه ، کرده بی تابش

 


دور می زد ، درون تاریکی

  


لحظه لحظه ،
نگاه بی خوابش


جستجو های او نشان می داد

 


انتظار کسی ، به جان دارد

 


سر به بالا گرفته ، می پرسید:

 

 


عمه ، این خانه آسمان دارد ؟!  

 


آسمان را ، گرفت در آغوش

 

 
مثل یک عقده در گلو ،
افسرد

 

 
آرزوی قشنگ بابا ، هم 
 

 

 


در همان
آخرین نگاهش ، مرد !

 

 

شام غریبان

+ خیس شده یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 0:3 باران |